لبخند بزن تو مهمان خدايي
لبهايم خشكيده . بد جوري گر گرفته ام .امروز هم شلوغ است مثل هر روز.
از صبح تشنگي مثل آتش به جانم افتاده.
كاش مي شد امروز اين جا نباشم.
خانم كتابم...
خااااله سلام كلاس من ...
خانم اجازه ...
سالن دور سرم مي چرخد ...كاش مي شد امروز...
خنكاي دستش را احساس مي كنم .محكم دستم را مي فشارد.صدايش لطيف است مثل آب. تشنه تر مي شوم.
خانم سلام خوششششش به حالت .كاش منم مي برديد. كم كم دارم ساب مي بينم.
نگاهش مي كنم كمرنگ لبخند مي زنم .
يلدا جان.چرا ؟ كجا گلم؟ چقدر نگاهش زلال است مثل آّب .
تشنه تر مي شوم.
ـ مهماني ديگه.
ـ مهماني؟
ـ آره ديگه . مهماني خدا.
خنك مي شوم. لبهايم پر مي شود از عطر باران. من مهمان خدا هستم.
خدايا لياقت بده تا ترك لبهام با نم لبخند تو سيراب بشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:25 توسط زهرا حسن آبادی
|
خداوندا! به لبهای کودکان سرزمینم لبخند همیشگی عطا کن!